تبليغاتX
رویاهای مداد آبی ...
๑۩۞۩๑ مُرکب سپید ๑۩۞۩๑

 

برایم تمام لب بخند

طوری که یادم برود غم هست

دوری هست

درد هست

بی مهری هست

یادم برود دلها هم تنگ می شوند

طوری بخند که حتی یادم برود به خاطر حرف من لبخند میزنی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 17:54  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )  

امشب هوس کرده ام تمام قرص های دیازپام را یکجا بخورم...

دلم ...دلم .. دلم بیقرار تر از همیشه

چشمانم نمناک تر از قبل

ودستانم انگار ساعتها زیر برف مانده

زندگی ام پر است از گره های کوری که خودم آنها را نبسته ام

ولی باید تمامش را به تنهایی باز کنم

یه وقتهایی به جایی می رسی که نه گره ای باز می شود ..

نه دیگر برای دستان یخ زده ات رمقی باقی می ماند

اکنون رسیده ام به همان گره کور زندگی...

اینروزها گویی تمام ابرهای عالم در دلم می گرید

بس دلخوش به رنگین کمان مانده ام چشمانم خشکید

اینروزها دیگر ریه هایم به اکسیژن حساسیت پیدا کرده اند

همدمم شده یک پاکت سیگار و چند ورق سفید و آه هایی که هر چه بیشتر و

عمیق تر می کشی ...انگار خالی نمی شود

راستش رو به راه نیستم!

هنوز دلم به معجزه اعتقاد دارد

هنوز هم فکر می کنم همه چیز درست می شود

خدایا کمکم کن... من اصلا آماده نیستم

تو می توانی نا ممکن را برایم ممکن سازی

دلم معجزه می خواهد...!

* مثل بقیه یک آشنا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:10  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

می روی اما گریز چشم وحشی رنگ تو

راز این اندوه بی آرام نتواند نهفت

می روی خاموش و می پیچد به گوش خسته ام

آنچه با من لرزش لب های بی تا ب تو گفت

**

چیست ای دلدار!...این اندوه بی آرام چیست

گز نگاهت می تراود نازدار و شرمگین ؟

آه می لرزد دلم از ناله ی اندوهبار

کیست این بیمار در چشمت که میگرید حزین؟

**

چون خزان آرا گل مهتاب ،رویا رنگ و مست

می شکوفد در نگاهت راز عشقی نا شکیب

وز میان سایه های وحشی اندوه رنگ

خنده میریزد به چشمت آرزویی دل فریب

**

چون صفای آسمان در صبح نمناک بهار

میتراود از نگاهت گریه ی پنهان دوش

آری ای چشم گریز آهنگ سامان سوخته

بر چه گریان گشته بودی؟از من وامپوش!!!

**

بر چه گریان گشته بودی؟؟آه ای چشم سیاه!

از تپیدن باز می ماند دل خوش باورم

در گمان این که شاید ...شاید آن اشک نهان

بود در خلوت سرای سینه ات یاد آورم

* مثل بقیه یک آشنا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 15:50  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

وَقتی بود همه باهاش بیگانه بودند

نه شاخه گلی براش میاوردن

نه براش میخندیدن

وقتی رفت همه اومدند

براش گل اوردن

گریه کردن

حتی براش لباس مشکی پوشیدن

شایَد تنها جرمش نفس کشیدن بود..!!

* ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:1  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

بی تو هنوز سیاهم

اما ،

بوی تو که نباشد

گم می کنم راه خانه ام را...

دست تو که نباشد ،

کم می آورم قدم هایم را...

حسادت می کنم

به سرود سبز گل شدن یک غنچه

حسادت می کنم به تو ،

به رفتنت...

چرا من ندارم دل رفتنی؟

چرا نمی شکند

پای ماندنم ؟

مثل همیشه قصد پریدن می کنم

اما لحظه آخر

باز هوا بارانی ست !

دلم برای آینه تنگ است

اما ،

نمی خواهم ببینم منِ بی تورا ،

چشمانم را می بندم

و زل می زنم به آینه

تا دلم به خودم عادت نکند !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:50  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

دست هایم به آرزوهایم نرسید...


آنها بسیار دورند!!!


اما درخت سبز صبورم میگوید:


امیدی هست... دعایی هست.... خدایی هست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 9:21  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

من...زن ، اردیبهشت ، جدایی و زندگی

تو ... مرد ، اردیبهشت، جدایی و مردن

و اما .... فصل مشترک مـــــــــــا؟؟؟!

* عاطفه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 15:11  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

توقع بی جایی دارم انگار

سراغت را از برگهای تازه روییده میگیرم

دومین سال است

خش خش برگها و نارنجی پاییز 

در سبزی اردیبهشت نبودنت فریاد میکشند

* عاطفه

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:10  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

تا وقت هست

 بگو آبادی نگاهت کجاست؟!

من از ویرانی چند واژه آمده ام

که بی طعم آبی نگاهت

در راه... قافیه هایش لنگ میزند ،

از سکوت تلخند های مدامم  که دیگر مپرس

چیزی شبیه آوارگی برگهای پاییزی ام

که سرنوشتم را

دست به دست خزان به دوش می کشم ،

کاری نمانده جز این

که چند حکایت جا مانده از خودم را

در برگهای دفتری خط خورده بپیچم

و به آیین شاعران

در پای چنار خسته ی کوچه های بی پلاک به امانت بسپارم...

تو ای نگاه آبی جاودانه

در حجم دلتنگی های سیاه این دفتر

فانوس به دست بگیر

و راهی میانبر به خط های شکسته  ی من بزن

در همان کوچه های بمبست خیال

مرا به وقت سرودن از آینه ها.... خواهی یافت

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:49  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

هستند کسانی که


از شدت دلتنگی به کما رفته اند ...


حرف نمیزنند ...


راه می روند ...
 
نفس میکشند ...


ولی چیزی حس نمیکنند !


فقط فکر میکنند و


فکر میکنند و


فکر میکنند ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:24  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

شمارشِ روز ها از دستم در رفته و...

روز و شب ته مانده ی قلم را ...

سپید یا سیاه...

کوتاه یا بلند...

نو یا کهنه!

میچکانم روی کاغذی که برگ هایش را هیچکس جز خودت  نمیبیند و...

شیشه ها را بخار میگیرد و...

گلویم را بغض و...

پلک ها را اشک...

واژه ها برای تسکین جمع میشوند...

 به صف اما نمیتوانند باشند...

وقتی خط های تمامِ کاغذ هایم را دنباله روی مژِگانت برده ای...

و نمیدانم هنوز  هم پای قولت هستی؟

سنجاقِ خورشید را  خودت به موهایم میزنی؟

من بغض تر میکنم و

نسیم هق تر میزند انگار...

ابر ها ی پنبه ای هم  رشته شدند بعدِ تو...

خورشید, پشت ابری سیاه بغضش را خفه میکند و...

ماه, زود تر از موعد پستش را تحویل میگیرد و...

برای ابر های از همه جا بی خبر لالایی میخواند و...

 ابر ها ,تمامِ بهار را میبارند و میبارند و میبارند...

 و من ,هنوز باور نکرده ام...

باشی یا نباشی...

هر روزِ بعد از شب های تکراری ام...

خورشید خودش را به زور میکشد تا بالای کوه...

و باز زلفش را از سر بی حوصلگی باز میکند و...

من هر بار آرزو میکنم...

این بار ,سنجاق سرش را روی خانه ی ما جا بگذارد و....

من موهایم خیلی بلندتر شده....

راستی تو برای جمع کردنِ موهایم که بر میگردی؟...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:17  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

فرصت زیادی نداشت

آمده بود که

غم انگیزترین ترانه زندگی را

در گوش برگها بخواند

و برود

بی آنگه ردی از خود برجای بگذارد

در این باغ پاییزی

* .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 12:13  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

آوارگيم را بنگر...

ويرانيم را ببين

غبار سر و رويم را تماشا كن

خستگي يم را...

چشمانم را ببين

آستينم پر از اشك شده..

رنگ كوچ تو را نمي دانم به چه رنگي نزديك بود

ولي به رنگ غروب خور شيدي مي ماند!

بر سر دختركي که چشمان خيسش پيچ جاده را دنبال مي كرد...!

* مثل بقیه یک آشنا

فاصله ها را

که وجب میکنـــــــــــــم

دستانم کم می آورند

حساب روز های نبودنت

از دستانم خارج شده

رفیــــــــــــق ٬ دستانت را قرض میدهی ؟

برای

وجب کردن جای خالیش ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:41  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بدانی که چه دردی دارد:

 

وقتی اندازه ی سنگینی یک کوه دلت غمگین است

 

و به اندازه تنهایی یک چاه تو هم تنهایی

 

و به اندازه ی آوارگی باد تو هم آواره

 

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بفهمی که چه دردی دارد:

 

باغبانی که تبر می سازد

 

و درختی که به اندیشه ی هیزم شدن از سبز شدن دل کنده

 

و اجاقی که از آتش خالیست

 

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بدانی که چه دردی دارد:

 

وقتی از عشق نداری سهمی

 

و در آنجا که دلی هست وسیع

 

نیست یک ذره برایت جایی

 

کاش یک لحظه به جایم بودی

 

نه، پشیمانم از این گفته ی خویش

 

که اگر یک لحظه

 

و فقط یک لحظه

 

تو به جایم بودی می شکستی آسان

 

نه، پشیمانم از این گفته ی خویش

 

کاش هرگز تو نباشی چون من...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:16  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

از این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:55  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

میخوام تا ته این بازی رو برم

خسته شدن تو کارم نیست ...

پیش خودت فکر نکن که فاصله و دوریت سردی میاره

چون واسه من ، تنها چیزی که میاد فقط دلتنگیه

 خیلی وقت ها دلتنگ میشم، دلتنگ تر از همه دلتنگی ها

یه جا میشینم و ...

شروع می کنم به شمردن حسرت هام

خاطره هام ، دوست داشتن هام ...

 بی اختیار چشمام پر از اشک میشه

آخه دیگه اختیار اشک هامو هم ندارم

معمولا اینجور موقع ها میگن به خاطر حساسیت فصلیه

آره ، راست میگن !

اما با این تفاوت که من فقط به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم نه چیز دیگه ایی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 9:53  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

سکوت که می کنی

وزن جهان را تنها به دوش می کشم!

و کم که می آورم
...
زمین آنقدر کند می چرخد

که تو توی تقویم می ماسی

و من

آونگ می مانم

بین حقیقتِ تو

و افسانه ای که از تو در سرم دارم!



سکوت که می کنی

شب پشتِ پلک های سکوت

حتم می کند که تو هم تنهایی!

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 14:3  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

می توان با تو به آغاز ما هجرت کرد ...
می توان با تو به سر سفره
سادگی نشست ...
می توان با تو از چشمه ابدیت نوشید ..
می توان با تو پی در پی تازه شد ...

تو اغاز فصل رویشی ... تو معنای ساده آرامشی ...
تو حدود نامحدود عشقی ...تو حدیث پاکی و نجابتی ...
می توان رو بروی تو
نشست و هزاران قصیده سرود ...
می توان از شب چشمان تو هزاران
ستاره نورانی دست چین کرد ...
می توان در طلوع
تبسم تو هزاران خورشید تابناک را به نظاره نشست ...
می توان با تو طلوع کرد و می توان غروب نکرد....
من به حضور عطر آگین
عشق تو محتاجم
من به ترنم نام تو در تمام لحظات
آسمانی ام محتاجم
من به تو محتاجم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 20:23  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

بهار را همیشه دوست داشتم و دارم

آفتابش ...

عطر گلهای رنگارنگ ش مرا به شوق می آورد

ولی چه فایده ...

وقتی کنارم نیستی تا دستانت را در دست گیرم و

آواز دوست داشتن سر دهم

من هرلحظه برای تو دلتنگم .....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 15:17  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

ماه ! ای الگوی دلبران

چرا هرگز شادت ندیده ام ؟

مگر فاصله ی ما از زمین تا آسمان نیست ؟

مگر صدای گریه ی مرا می شنوی ؟

از محله ی ما تا ولایت تو که خیلی راه است

ماه !

نگران حضوری برای گواهی نباش

دست ها از تو کوتاه اند

کسی ترا به شهادت نخواهد طلبید

و تو هم چنان الگوی عشاق خواهی ماند

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:35  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 8:50  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

بعضی وقتا سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی ...

بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری ...

گاه سکوت یه اعتراضه ، گاهی هم انتظار ...

اما بیشتر وقتا سکوت ...

واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که توو وجودت داری ، توصیف کنه...

پس سکوت می کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:54  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

دلم ، آری ،

آری دلم ،

دلم میخواهد همچون هوای تازه ی بهاری ،

چشمانم را ببندم بر این جهان ، و فقط و فقط ، تو را

تورا ببینم ،

در جهانی که تو در آن سبزخواهی بود ، چون سرو

و من کنار تو ، از تو جوانه میزنم

آری ، دلم هوای بهاری تازه ی نفسهایت را میخواهد ،

که هیچ گاه استشمام شان نکرده ام ،

و من ، 

و من بی تو خواهم مُرد ،

* مثل بقیه یک آشنا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 13:51  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را

بلکه خبر

نازک آرای تن ساق گلی

که به جان کشتم

وبه جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند

دست ها می سایم

تادری بگشایم

برعبث می پایم

که به در کس آید

درو دیوار به هم ریخته شان

به سرم می شکند

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در می گوید باخود:

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

* مثل بقیه یک آشنا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 11:51  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

اگر يک روز از زندگی من
باقی مانده باشد،
از هر جای دنيا
چمدان کوچکم را می‌بندم
راه می‌افتم
ايستگاه به ايستگاه
مرز به مرز،
پيدايت می‌کنم،
کنارت می‌نشينم،
روی سينه‌ات به خواب می‌روم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 13:33  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

به کنار پنجره ی دلواپسی می روم ...

نگاهم را به جایی که خاطراتی از جنس نور است دوخته ام ...

اما ...  نمی دانم پس کی این فاصله ها نزدیک می شود ...

من  ... نزدیک بودن های دور را نمی خواهم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 14:14  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

من دلم تنگ می شود

برای تو

برای هرآنچه که تکانم می دهد

تـــــا تــامل خـــویش

بـــــــرای خاطراتمان

چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان

دلــم کــه تنـــگ می شــود

پای لحظه های خالی از تو بــساط اشک پهن می کــنم

گوش خیالم را به گذشته می چسبانم

صدایت را از امواج پراکنده ی زمان جمع می کنم

پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد

پر از آواز می شوم از تو


مگرغیر از این است

که توهم هم وجود دارد؟

باشد ...

به خودم دروغ نمی گویم!

اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند

دلم برای تو تنگ می شود

برای این "توهم" دلم تنگ می شود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 11:55  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

اگرچه از غیبت تو مدتها می گذرد ولی چرخ زمان

هرگز غم بی تو بودن را بر من آسان نکرد...

اگر چه در آسمان هزاران ستاره ظهور کرد ولی یک لحظه

حضورتو را به همه ی آنها نفروختم...

درست است که دراین باغچه هزاران غنچه سربرآورد ولی

هیچ یک را با لحظه ی حضورت و جلوه ای از گل وجودت

معاوضه که نه حتی مقایسه هم نکردم...

اگرچه بهاران بسیاری را دیده ام ولی همچنان در خزان

بی تو بودن چشم انتظار یک نگاه تو هستم...


"هر تپش قلب من به یاد توست"

* مثل بقیه یک آشنا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 9:11  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.

فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت

و شعرهایش بوی آسمان گرفت

و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : دیگر تمام شد.

دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود،

زمین برایش کوچک است

و فرشته ای که مزه عشق را بچشد،

آسمان برایش تنگ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 9:9  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   | 

آسمان به آبی خیال ما نشانه رفت


پوست کنده از ظهور بی تکفل هجوم لحظها


لحظها که یاد را به عاشقانه برده اند


و پس نداده حس خوبه بودن ترانه را


به یاد رقص کودکی


که باز مانده از تفکر درون


و فلسفه که عشق را


نشانه رفته از تبسم خدا


به روی لخت لخت زره ی وجود


که خود از این نگاه بی‌ حیات در حیاط



به یاد غنچه واژه واژه گریه می‌کند


و چشمهای بی‌ نگاه او


صدای زوزه ی خیال را

نوازشی دوباره می‌کند

* مثل بقیه یک آشنا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 22:14  در وصف فواد ایرانفر ( رهگذر )   |