|
๑۩۞۩๑ مُرکب سپید ๑۩۞۩๑
|
برایم تمام لب بخند
طوری که یادم برود غم هست
دوری هست
درد هست
بی مهری هست
یادم برود دلها هم تنگ می شوند
طوری بخند که حتی یادم برود به خاطر حرف من لبخند میزنی
نه دیگر برای دستان یخ زده ات رمقی باقی می ماند
اکنون رسیده ام به همان گره کور زندگی...
اینروزها گویی تمام ابرهای عالم در دلم می گرید
بس دلخوش به رنگین کمان مانده ام چشمانم خشکید
اینروزها دیگر ریه هایم به اکسیژن حساسیت پیدا کرده اند
همدمم شده یک پاکت سیگار و چند ورق سفید و آه هایی که هر چه بیشتر و
عمیق تر می کشی ...انگار خالی نمی شود
راستش رو به راه نیستم!
هنوز دلم به معجزه اعتقاد دارد
هنوز هم فکر می کنم همه چیز درست می شود
خدایا کمکم کن... من اصلا آماده نیستم
تو می توانی نا ممکن را برایم ممکن سازی
دلم معجزه می خواهد...!
* مثل بقیه یک آشنا
* مثل بقیه یک آشنا
آنها بسیار دورند!!!
اما درخت سبز صبورم میگوید:
امیدی هست... دعایی هست.... خدایی هست.
* عاطفه
دومین سال است
خش خش برگها و نارنجی پاییز
در سبزی اردیبهشت نبودنت فریاد میکشند
* عاطفه
بگو آبادی نگاهت کجاست؟!
من از ویرانی چند واژه آمده ام
که بی طعم آبی نگاهت
در راه... قافیه هایش لنگ میزند ،
از سکوت تلخند های مدامم که دیگر مپرس
چیزی شبیه آوارگی برگهای پاییزی ام
که سرنوشتم را
دست به دست خزان به دوش می کشم ،
کاری نمانده جز این
که چند حکایت جا مانده از خودم را
در برگهای دفتری خط خورده بپیچم
و به آیین شاعران
در پای چنار خسته ی کوچه های بی پلاک به امانت بسپارم...
تو ای نگاه آبی جاودانه
در حجم دلتنگی های سیاه این دفتر
فانوس به دست بگیر
و راهی میانبر به خط های شکسته ی من بزن
در همان کوچه های بمبست خیال
مرا به وقت سرودن از آینه ها.... خواهی یافت
روز و شب ته مانده ی قلم را ...
سپید یا سیاه...
کوتاه یا بلند...
نو یا کهنه!
میچکانم روی کاغذی که برگ هایش را هیچکس جز خودت نمیبیند و...
شیشه ها را بخار میگیرد و...
گلویم را بغض و...
پلک ها را اشک...
واژه ها برای تسکین جمع میشوند...
به صف اما نمیتوانند باشند...
وقتی خط های تمامِ کاغذ هایم را دنباله روی مژِگانت برده ای...
و نمیدانم هنوز هم پای قولت هستی؟
سنجاقِ خورشید را خودت به موهایم میزنی؟
من بغض تر میکنم و
نسیم هق تر میزند انگار...
ابر ها ی پنبه ای هم رشته شدند بعدِ تو...
خورشید, پشت ابری سیاه بغضش را خفه میکند و...
ماه, زود تر از موعد پستش را تحویل میگیرد و...
برای ابر های از همه جا بی خبر لالایی میخواند و...
ابر ها ,تمامِ بهار را میبارند و میبارند و میبارند...
و من ,هنوز باور نکرده ام...
باشی یا نباشی...
هر روزِ بعد از شب های تکراری ام...
خورشید خودش را به زور میکشد تا بالای کوه...
و باز زلفش را از سر بی حوصلگی باز میکند و...
من هر بار آرزو میکنم...
این بار ,سنجاق سرش را روی خانه ی ما جا بگذارد و....
من موهایم خیلی بلندتر شده....
راستی تو برای جمع کردنِ موهایم که بر میگردی؟...
* .....
ويرانيم را ببين
غبار سر و رويم را تماشا كن
خستگي يم را...
چشمانم را ببين
آستينم پر از اشك شده..
رنگ كوچ تو را نمي دانم به چه رنگي نزديك بود
ولي به رنگ غروب خور شيدي مي ماند!
بر سر دختركي که چشمان خيسش پيچ جاده را دنبال مي كرد...!
* مثل بقیه یک آشنا
فاصله ها را
که وجب میکنـــــــــــــم
دستانم کم می آورند
حساب روز های نبودنت
از دستانم خارج شده
رفیــــــــــــق ٬ دستانت را قرض میدهی ؟
برای
وجب کردن جای خالیش ...
کاش یک لحظه به جایم بودی
تا بدانی که چه دردی دارد:
وقتی اندازه ی سنگینی یک کوه دلت غمگین است
و به اندازه تنهایی یک چاه تو هم تنهایی
و به اندازه ی آوارگی باد تو هم آواره
کاش یک لحظه به جایم بودی
تا بفهمی که چه دردی دارد:
باغبانی که تبر می سازد
و درختی که به اندیشه ی هیزم شدن از سبز شدن دل کنده
و اجاقی که از آتش خالیست
کاش یک لحظه به جایم بودی
تا بدانی که چه دردی دارد:
وقتی از عشق نداری سهمی
و در آنجا که دلی هست وسیع
نیست یک ذره برایت جایی
کاش یک لحظه به جایم بودی
نه، پشیمانم از این گفته ی خویش
که اگر یک لحظه
و فقط یک لحظه
تو به جایم بودی می شکستی آسان
نه، پشیمانم از این گفته ی خویش
کاش هرگز تو نباشی چون من...
میخوام تا ته این بازی رو برم
خسته شدن تو کارم نیست ...
پیش خودت فکر نکن که فاصله و دوریت سردی میاره
چون واسه من ، تنها چیزی که میاد فقط دلتنگیه
خیلی وقت ها دلتنگ میشم، دلتنگ تر از همه دلتنگی ها
یه جا میشینم و ...
شروع می کنم به شمردن حسرت هام
خاطره هام ، دوست داشتن هام ...
بی اختیار چشمام پر از اشک میشه
آخه دیگه اختیار اشک هامو هم ندارم
معمولا اینجور موقع ها میگن به خاطر حساسیت فصلیه
آره ، راست میگن !
اما با این تفاوت که من فقط به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم نه چیز دیگه ایی
می توان با تو به آغاز ما هجرت کرد ...
می توان با تو به سر سفره سادگی نشست ...
می توان با تو از چشمه ابدیت نوشید ..
می توان با تو پی در پی تازه شد ...
تو اغاز فصل رویشی ... تو معنای ساده آرامشی ...
تو حدود نامحدود عشقی ...تو حدیث پاکی و نجابتی ...
می توان رو بروی تو نشست و هزاران قصیده سرود ...
می توان از شب چشمان تو هزاران ستاره نورانی دست چین کرد ...
می توان در طلوع تبسم تو هزاران خورشید تابناک را به نظاره نشست ...
می توان با تو طلوع کرد و می توان غروب نکرد....
من به حضور عطر آگین عشق تو محتاجم
من به ترنم نام تو در تمام لحظات
آسمانی ام محتاجم
من به تو محتاجم
بهار را همیشه دوست داشتم و دارم
آفتابش ...
عطر گلهای رنگارنگ ش مرا به شوق می آورد
ولی چه فایده ...
وقتی کنارم نیستی تا دستانت را در دست گیرم و
آواز دوست داشتن سر دهم
من هرلحظه برای تو دلتنگم .....
چرا هرگز شادت ندیده ام ؟
مگر فاصله ی ما از زمین تا آسمان نیست ؟
مگر صدای گریه ی مرا می شنوی ؟
از محله ی ما تا ولایت تو که خیلی راه است
ماه !
نگران حضوری برای گواهی نباش
دست ها از تو کوتاه اند
کسی ترا به شهادت نخواهد طلبید
و تو هم چنان الگوی عشاق خواهی ماند
وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم
داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم توهر چند از دو چـشم خودت می چکانیم
مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو امتا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم
یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کندانـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم
وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه هاتصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم
تو، آن گلی که می شــکفی در خیال منپُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم
در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلمسرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم
زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئیای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم
حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کنای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم
بعضی وقتا سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی ...
بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری ...
گاه سکوت یه اعتراضه ، گاهی هم انتظار ...
اما بیشتر وقتا سکوت ...
واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که توو وجودت داری ، توصیف کنه...
پس سکوت می کنم
چشمانم را ببندم بر این جهان ، و فقط و فقط ، تو را
تورا ببینم ،
در جهانی که تو در آن سبزخواهی بود ، چون سرو
و من کنار تو ، از تو جوانه میزنم
آری ، دلم هوای بهاری تازه ی نفسهایت را میخواهد ،
که هیچ گاه استشمام شان نکرده ام ،
و من ،
و من بی تو خواهم مُرد ،
* مثل بقیه یک آشنا
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
بلکه خبر
نازک آرای تن ساق گلی
که به جان کشتم
وبه جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
دست ها می سایم
تادری بگشایم
برعبث می پایم
که به در کس آید
درو دیوار به هم ریخته شان
به سرم می شکند
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در می گوید باخود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند
* مثل بقیه یک آشنا
به کنار پنجره ی دلواپسی می روم ...
نگاهم را به جایی که خاطراتی از جنس نور است دوخته ام ...
اما ... نمی دانم پس کی این فاصله ها نزدیک می شود ...
من ... نزدیک بودن های دور را نمی خواهم ....
من دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکنده ی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای تو تنگ می شود
برای این "توهم" دلم تنگ می شود
"هر تپش قلب من به یاد توست"
* مثل بقیه یک آشنا
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت
و شعرهایش بوی آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : دیگر تمام شد.
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود،
زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه عشق را بچشد،
آسمان برایش تنگ.
* مثل بقیه یک آشنا